تبلیغات
حرف های غیر رسمی من - بذار مرغ دلم را برات سر ببرم
واژه‌ها را می‌شناسم، و با طایفه‌ای از نجیب‌ترین آن‌ها دارد و ستد دارم...

بذار مرغ دلم را برات سر ببرم

21 مهر 88 20:26

نویسنده : کیان
گاهی غم می آید و زل می زند توی چشم های دلت

همان "غم مبهم" ی که قیصر هم گفت ...

همان "لنگر تسکین"

همان "تکانهای ساده ی دل"...

آنقدر زل می زند

تا ستون دلت ویران شود 

با نیروی چشم هزار مرتاز هندی

و هرّی می ریزد پائین

...

شعری زاده می شود

تا همه ی بار دلت را یکجا به دوش بکشد

و دلت را دوباره برپا کند

...

 تو در همان لحظاتی که از گریه پُری

بی اختیار در خاطرات سر می خوری

و می افتی توی غزل

و مرغ دلت پَر می کشد

برای سربریدن!

در این دقایق آخر که من ز گریه پُرم

بذار مرغ دلم را برات سرببرم

 نشد همان غزلی را که گفته بودم بعد ...

میان خاطره های تو بلکه سُر بخورم!

نریز آب ترحم به روی دامن من

منی که از سر پاکی شبیه آب کُرم

آهای  سرزده مهمانِ بی خبر رفته

منم که عاشقتم نه... ، به کی قسم بخورم!

 و جای دست کثیفم به ویترین نگات...

اگرکه لکه ننگم ببخش،اگر که لرم

مباد دست پلیدی به شانه ات هرگز

به دست های نجیب خدات می سپرم

تمام غصه ی من یک طرف و اینکه نشد

نشد که مرغ دلم را برات سر ببرم

همین


زیرنوشت:

بختیاری ها برای مهمانان عزیزشان گوسفندی مرغی چیزی قربانی می کردند... بسته به توانشان... البته در آن سالهای خوب که گذشت




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: 20 اسفند 88 21:03