تبلیغات
حرف های غیر رسمی من - حرف های غیر رسمی من1
سایت شخصی نیماکیانمهر؛ راستی ما چرا مستعاریم! چقدر ما مستعارها، چقدر جامعه؟... یه کم دیگه مستعار می مونم!

حرف های غیر رسمی من1

5 اردیبهشت 90 08:42

نویسنده : کیان

بنام خداوند اندیشه های بلند و عزم های راسخ

باید بچشد تلخی تنهایی را

مردی که ز عصر خود فرا تر باشد...

سلام. من ترسی از قضاوت بد یا شوقی به تائید آدم کوتوله ها ندارم. هیچوقت نداشتم... به اون دسته از آدم های چند سانتی متری که با من کار کردن اما ظرفیت بزرگ بودن رو نداشتن... برای بار چندم توصیه می کنم... اولین یادداشت من رو در نت بخونن... اونجایی که نوشتم... نخواستیم کوچک باشیم و تاب نیاوردیم حقارت را... . من رسمن همه شون رو تحقیر می کنم(!) و از دوستانی که به زحمت انداختمشون هم تشکر می کنم... حرف ها دارم... حالا... کم کم ...همین




kian2


kian


kian



kian



kian


kian

1

امروز که اینجا نشسته ام هیچ کاری ندارم جز اینکه وبلاگم را بروز کنم و گذر ایام را شاید به اندازه ی انگشتان دو تا دستم نظاره کنم... تا بشود آنچه باید می شد... آنچه که... من می خواستم!

آنهایی که مرا نمی شناسند بعد از این حرف ها خواهند گفت که دیوانه ام؛ و آنهایی که مرا چند سال ندیده اند حتمن می گویند... دیوانه شده... با اینهمه می نویسم... چون خودم می دانم چه غلطی دارم می کنم و مادرم هم می داند که هیچوقت عصبانی نمی شوم!

دوست داشتم این حرف ها را بگویم... نه اینکه بنویسم... اما اینجا که امروز نشسته ام از نئوندو و کیوبیس و حتی ساند باس خبری نیست... البته همه چیز خوب است فقط اینجا امکانات کاملی ندارد... چون من رسمن(!) در محل تصویربرداری برای اولین فیلمم(!) هستم... شهری در جنوب غربی ایران... فیلمی برای خودم... بدون آنکه مثل برخی دوستان چند سانتی متری ام... منت پذیر این و آن باشم یا رویایی آنتن هایی با طول موج کوتاه!

 

2

حقیقت این است که من آمدم تا بنویسم... تا کار عقب مانده ای را انجام بدهم و حرف های نگفته ای را بگویم... راحتتان کنم؛ من آمده ام تا تف(!) کنم به شخصیت بعضی ها(!) تا فحش بدهم به خیلی ها!

از شما چه پنهان مشکلات؛ تجربه ها و مواجهات روحی و معنایی(!) این چند سال مرا آنقدر بزرگ نکرده که بتوانم کلن بی خیال برخی گلایه ها بشوم... اما در ابتدای نوشته ام گفتم؛‌ الان کار دیگری ندارم جز اینکه (موتور بعضی ها را پائین بگذارم)  این را گفتم تا توهم (ورتان) ندارد و فکر نکنید که حقیقتن(!) برای من مهم است. یا آدم بی جنبه ای هستم... چون اگر بودم... تمام این سه سال(!) که چراغ های روشن(!) بی خیالی تان عین پتک می آمد روی سر "مهرناب" من... حرفی می زدم... اما من هیچی نگفتم و سرم به کار خودم بود...

 

-3

مهمتر از این یقین دارم اگر در مقابل این خیانت ها؛ بی معرفتی ها؛ بی مسولیتی ها و بی مهری ها حرفی نزنم... شرافتم من را محکوم خواهد کرد به همردیفی با زباله هایی از جنس آدم(!) در امتداد تاریخ...

پس واقعیت این است که این حرف ها و گلایه ها و هر آنچه خواهم گفت... دغدغه هایی است برای بشریت...نگرانی هایی است برای نوع بشر و هیچ ربطی به من پدر سگ(!) ندارد... چه عصبانی باشم... چه نباشم.

 

برای امروز کافی است.

 چند تا عکس از دوستان و من ببینید.

همینطور...تصویری از برنامه های "هم تبار" مان.... که آنها هم ناچارند با روزها کنار بیایند... به تعداد انگشتان دست من(!)

کاری به نام "باران"... کاری به نام "خورشید"... اثری به نام "بهنام"... و چهار اثر آئینی  و مهمتر از همه آلبوم "تروریسم سرد" را به شما معرفی می کنم. که بهترین های کشور برای تولید آن زحمت کشیدند... به جز خود عوضی ام که آن را خواندم... و شعرش را گفتم...

 

عکس ها را گذاشتم اما برای آپلود کردن فایل ها اینترنت مناسب در اختیار ندارم؛ باشد برای پس فردا. یا هر وقت وقت کنم...

راستی من به شما دروغ گفتم... چون واقعا از دست برخی دوستانم عصبانی ام... خیلی عصبانی ام...

وقتی به آنچه که روز من آمد فکر می کنم... وقتی جریان شناسی می کنم...آخرهمه ی اینها...از خودم می گذرم... اما زیر بار زمین بیچاره نمی توانم بروم... زمینی که مجبور است تفاله هایی به نام آدم را با ظاهر هایی گاه آراسته و عناوین و القاب موجه؛‌ روی سینه ی خودش تحمل کند... به همین خاطر است که می خواهم نبش رویداد کنم...-

 تا شجره نامه ام به قابیل پیوند نخورد... تا به نمرود هیزم نفروخته باشم... تا در جنایت شوکران سهیم نشوم... تا خون برادران شریعتی در دخمه های مصر بر گردن من نیفتد... تا برادر به چاه نیفکنده باشم... تا... صد نسل دیگر ذات و ذریه ی میر باقری مختار را به دنبال من نفرستند... تا راهم را از این جریان سیاه تاریخ جدا کرده باشم...

می دانید... من با سواد ناقص و درک معمول ی که دارم تاریخ را نه تنها معلمی خوب بلکه معیار و محکی مناسب برای بسیاری از مقوله های زندگی می دانم... و در این واپشت نگری های تحلیلی برخی دوستان من واقعا گند زدند... همانطور که در بالا به آن اشاره ای شاعرانه کردم...

 

آری این حرف ها را می نویسم... چون در تنهایی تمام این ماه ها و روزها به ارتباط پدیده ها و اشیاء فکر کردم... به جبر به اختیار... تناسخ؛ به ورد معابد هندو... به خطوط مبهم کتیبه... به همه اینهایی که من فکر کردم... هنگ شدم... و تو(!) (هه) اشعار دزدی اش را می شنوی و پز آدم بودن می دهی و فیس فهمیدن می کنی(!)... به نفرت... به صفر امکان... من به عشق فکر کردم... من با عشق... ... با عشق... و خدا می داند... با عشق می نویسم... و همه ی آنهایی که مرا می شناسند می دانند که در انتخاب واژه ها حساسم(!)

 

حرف زدن کافی است... همه تان را یکی یکی می آورم اینجا و آنچه باید... از واژه... تف می کنم به صورتتان...

خب از بزرگتر ها شروع می کنیم... دوست عزیزی که نه بار اول و نه دوم...

بلاتغ اه

اه

 تنرلادتایاللطالزاط

نه... بیشتر از آنچه فکر می کردم عصبانی ام... نمی توانم.. نمی دانم

شاید ننویسم.. شادیم هم بنویسم... نمی دانم فقط می دانم می خواهعم زودتر این صفحه را ببندم ... به قول حسین... گور پدر تاریخ...گور پدر انسان... نمی دانم...م بعد درستش می کنم...

 

4

از دوستان و همراهان خوبی که همیشه به من لطف داشته و دارند تشکر می کنم...  دوستانی که به محض بازگشتم به پایتخت... برایشان مراسم تقدیر ترتیب خواهم داد... در محوریت مراسم رونمایی از آثار و آغاز رسمی فعالیت های موسسه زمینه سازان (گروه هم تبار)      فردا  

 

اما می نویسم... حتمن می نویسم... تک تک آنهایی که مرا می شناسند... تک... تک(!) و سپاسگزار من باشید... که از وجود کم خیر و پر شرتان  در این وبلاگ برای خدمت  به نوع بشر استفاده خواهد شد.

 

زیر نوشت:

-          این سایت لامصب رو کی باید بیاره بالا... هنوز آماده نشده؟ ... آقا نخواستیم تغییرات اعمال شه باید کی رو ببینیم؟!... آقای آرمان  شبانه روزی کار کن وگرنه می آیی توی لیست!                                         

-           عبارت های ابتدایی زیر نوشت طنز آمیزم به معنی اوج حقارت دوستانی بود که از اونها یاد کردم... کمی فکر کنید حتمن متوجه ارتباط ساده ش می شید.

-      امضا من رسمن از "همین" به "فردا" تغییر کرد.

-       هی راستی خیلی دوستت داشتم "همین"! اما دیگه نیستی تا "فردا" های من رو ببینی. بیا... آخرین ساختار شکنی هم به خاطر تو(!)... همین!

                              




دیدگاه ها : چون وقت ندارم پاسخگویی امکان طرح دیدگاه رو غیر فعال می کنم. شاید هم برای اعتراض(!) متشکرم
آخرین ویرایش: 7 اردیبهشت 90 04:06